![]() |
تنهایی یک عاشق |
![]() |
|
|
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم چه بگويم كه رود غم از دلم چون تو بيايي .. سلام به همه ي شما همراهان هميشگي.. ميلاد با سعادت امام عالم رو به شما تبريك ميگم.همه ي ما منتظر روزي هستيم كه بگويند مردي از مردان بهشت امده با عمامه ي محمد بر سر .شمشير علي در كف.باصبر فاطمه وشجاعت حسن وحسين. بياييد با هم دعا كنيم كه زودتر بياد .نذاريم با كارهامون اشكش دربيا د.پس امامم اي گل بيتا .بيا و براي هميشه بتاب |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 23:2 توسط هلیا |
|
|
|
|
(به نام كعبه ي ما فقرا) سلام من اومدم خوبيد كه؟ ما تا چند روز اينده قراره بريم مشهد (دلم براتون تنگ ميشه).ديشب موقع خواب گفتم بيام يه شعر درباره ي امام رضا كه از چاوشي هست براتون بنويسم.اميدوارم خوشتون بياد... توي دل يه مزرعه يه كلاغ روسياه
هوايي شده بره پابوس امام رضا ا ما هي فكرميكنه اونجا ،جاي كفتراس اخه من كجابرم يه كلاغ كه روسياس من كه توي سياهيا از همه رو سیاه ترم ميون اون كبوترها با چه رويي بپرم توي همين فكرا بودش، كلاغه عاشقمون يه دلش ميگفت برو ،يه دلش ميگفت بمون كه يهو صدايي گفت:تو نترس وراهي شو به سياهي فكر نكن ،تو يه زائري برو
|
|
2 نوشته شده در
شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 12:23 توسط هلیا |
|
|
|
|
سلام يه چيز مهم يادم اومد مبعث رسول اكرم را به شما تبريك ميگم |
|
2 نوشته شده در
جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 12:43 توسط هلیا |
|
|
|
|
س. ل.ا.م بازم تكرار ، تكرار روزهاي پوچ قبل ،حوصله م انقدر سر رفته كه حد نداره بذار يه چند بيت بنويسم دست تو توي دست من بود دلت اما جاي ديگه تو خودت خبر نداري اما چشمات اينو ميگه هر چي من بوست ميكردم كه دلت يه جا اسيره پشت پا زدي به بختت كي واست جزمن ميميره تو ميگي يه وقت و گاهي پيش مياد يه اشتباهي نه ديگه ،ديگه نميشه واسه تو نمونده راهي ديگه ديدنم محاله ،ديگه برگشان خياله سزاي كارت همينه ،دل از اون نگات بيزاره شادمهر عقيلي |
|
2 نوشته شده در
جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 12:3 توسط هلیا |
|
|
|
|
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 19:9 توسط هلیا |
|
|
|
|
عشق نافرجام من (قسمت دوم )اره داشتم ميرفتم مدرسه كه بازم اون مزاحم هميشگي پيداش شد منظورم از مزاحم پسريه كه سر كوچه ي مدرسمون هميشه ولو بود . اسم مزاحمه فكر كنم سينا بود .رفيقم كه مثل هميشه دنبالم بود از ماشين پياده شد و پسره رو تا جون داشت زد. وشكش به يقين تبديل شد كه اون مزاخمه باهام ارتباط داره من هر كار كردم بهش ثابت نشد كه نشد .ومن رو به زور سوار ماشين كرد من توي ماشين باهاش خيلي حرف زدم ميدونستم كدوم عوضي بهش چرت و پرت گفته .باهاش بحثم شد وپياده شدم واون با يه سيلي من رو بدرقه كرد واين بود اخرين يادگاري و اولين باري كه گرمي دستاشو حس كردم. وقتي پشيمون شد كه ديگه دير بود من نسبت بهش بي اعتنا شده بودم البته ظاهرا و دلم باهاش بود خلاصه بعد چند ماه منو رها كرد ومستقيم سراغ كسي رفت كه منو پيش اون خراب كرده بود. وبا هم رفيق شدن داشتم ديوونه ميشدم ولي سعي كردم فراموشش كنم ولي نميشد.هنوز هم نتونستم .الان 3سال از اون ماجرا ميگذره اون معتاد شد و من هر لحظه منتظر اين بودم كه خبر بدن توي جوب مرده .كه خبر دادن وقتي شنيدم با اينكه بهم خيانت كرد ولي بغضي كه از روز اول جدايي توي سينه ام حبس كرده بودم رها شد.هر پنجشنبه بهش سر ميزنم . راستي بذاريد اسمش رو بگم اسمش :عليرضا بود وقتي اسمش رو زمزمه ميكنم يه حسي دارم احساس ميكنم پيشمه.پنجشنبه قبل بهش گفتم ميدونستم كه هيچ وقت باهام نميموني... اين بود سرنوشت تلخ من .شمايي كه تا حالا باهام بودي بگو كه من مقصر بودم يا عليرضا؟ هلياي بازم تنها
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 13:12 توسط هلیا |
|
|
|
|
جريان عشق نافرجام من(قسمت اول) سلام من ديدم فقط دارم شعر مينويسم اين دفعه گفتم بيام يه متن بنويسم .پس تا اخرش باهام باش.درسته بلد نيستم ولي يه كار ميكنم . سوز وگدازي كه از قلب من قلبي كه بي احساس شده بر صفحات اين وبلاگنقش ميبنده هر سطرش حاوي سرگذشتها , اشكها و شبهاي تار وبي پايان منه , من دوست دارم ساعتهاي با اون بودن برگرده ولي شبهاي بدون اون رو نميخوام . يادم مياد اول اشنايي مون ,اولين تلفن عاشقانه وقتي صداي گرمش رو شنيدم روي زمين ولو شدم نميدونستم اين اتفاق بتونه برام اونقدر مهم بشه كه هر لحظه اش توي دفتر ذهنم باقي بمونه.رفاقتمون با همه فرق ميكرد از روي هوس نبود منو اون هيچ وقت تنه هامون هم به هم نخورده بود من هيچ وقت گرمي دستهاشو توي اون زمستون سرد حس نكردم . ما بچه بوديم من 14 واون 17 ولي عشقمون واقعي بود .اون روزاي طلايي مثل برق وباد گذشت من شده بودم دختر 16 ساله واون 19 ساله .كم كم نسبت به من حساس شد .ولي توي ذهن من فقط عكس اون طراحي شده بود ولي اون اون نميفهميد .بالاخره اون روزي كه نبايد ميرسيد ,رسيد. من داشتم ميرفتم مدرسه كه... طولاني شد بقيه شو خيلي زود مينويسم .ممنونم كه تا حالا با من بودي .**** هلياي تنها ****
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 18:38 توسط هلیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام به شما به کلبه ی تنهایی من خوش امدی این کلبه مال خودتونه.
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 اسفند 1385 بهمن 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
|
RSS
|