تبليغاتX
تنهایی یک عاشق </head>
تنهایی یک عاشق

جريان عشق نافرجام من(قسمت اول)

سلام من ديدم فقط دارم شعر مينويسم اين دفعه گفتم بيام يه متن

بنويسم .پس تا اخرش باهام باش.درسته بلد نيستم ولي يه كار ميكنم

.

سوز وگدازي كه از قلب من قلبي كه بي احساس شده بر صفحات اين وبلاگ

نقش ميبنده هر سطرش حاوي سرگذشتها , اشكها و شبهاي تار وبي پايان منه ,

من دوست دارم ساعتهاي با اون بودن برگرده ولي شبهاي بدون اون رو نميخوام .

يادم مياد اول اشنايي مون ,اولين تلفن عاشقانه وقتي صداي گرمش رو شنيدم

روي زمين ولو شدم نميدونستم اين اتفاق بتونه برام اونقدر مهم بشه كه هر

لحظه اش توي دفتر ذهنم باقي بمونه.رفاقتمون با همه فرق ميكرد از روي

هوس نبود منو اون هيچ وقت تنه هامون هم به هم نخورده بود من هيچ وقت

گرمي دستهاشو توي اون زمستون سرد حس نكردم .

ما بچه بوديم من 14 واون 17 ولي عشقمون واقعي بود .اون روزاي طلايي

مثل برق وباد گذشت من شده بودم دختر 16 ساله واون 19 ساله .كم كم نسبت

به من حساس شد .ولي توي ذهن من فقط عكس اون طراحي شده بود ولي اون

اون نميفهميد .بالاخره اون روزي كه نبايد ميرسيد ,رسيد. من داشتم ميرفتم

مدرسه كه...

طولاني شد بقيه شو خيلي زود مينويسم .ممنونم كه تا حالا با من بودي.

 

‌**** هلياي تنها ****

 

2 نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 18:38  توسط هلیا |