تبليغاتX
تنهایی یک عاشق </head>
تنهایی یک عاشق

عشق نافرجام من (قسمت دوم )

اره داشتم ميرفتم مدرسه كه بازم اون مزاحم هميشگي پيداش شد منظورم

از مزاحم پسريه كه سر كوچه ي مدرسمون هميشه ولو بود . اسم مزاحمه

فكر كنم سينا بود .رفيقم كه مثل هميشه دنبالم بود از ماشين پياده شد و

پسره رو تا جون داشت زد. وشكش به يقين تبديل شد كه اون مزاخمه باهام

ارتباط داره من هر كار كردم بهش ثابت نشد كه نشد .ومن رو به زور

سوار ماشين كرد من توي ماشين باهاش خيلي حرف زدم ميدونستم

كدوم عوضي بهش چرت و پرت گفته .باهاش بحثم شد وپياده شدم واون با

يه سيلي من رو بدرقه كرد واين بود اخرين يادگاري و اولين باري كه

گرمي دستاشو حس كردم. وقتي پشيمون شد كه ديگه دير بود من نسبت

بهش بي اعتنا شده بودم البته ظاهرا و دلم باهاش بود خلاصه بعد چند ماه

منو رها كرد ومستقيم سراغ كسي رفت كه منو پيش اون خراب كرده بود.

وبا هم رفيق شدن داشتم ديوونه ميشدم ولي سعي كردم فراموشش كنم ولي

نميشد.هنوز هم نتونستم .الان 3سال از اون ماجرا ميگذره اون معتاد شد و

من هر لحظه منتظر اين بودم كه خبر بدن توي جوب مرده .كه خبر دادن

وقتي شنيدم با اينكه بهم خيانت كرد ولي بغضي كه از روز اول جدايي توي

سينه ام حبس كرده بودم رها شد.هر پنجشنبه بهش سر ميزنم .

راستي بذاريد اسمش رو بگم اسمش :عليرضا بود وقتي اسمش رو زمزمه

ميكنم يه حسي دارم احساس ميكنم پيشمه.پنجشنبه قبل بهش گفتم ميدونستم

كه هيچ وقت باهام نميموني...

اين بود سرنوشت تلخ من .شمايي كه تا حالا باهام بودي بگو كه من مقصر

بودم يا عليرضا؟

هلياي بازم تنها

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 13:12  توسط هلیا |